عبد الرحمن جامى

93

أشعة اللمعات ( فارسى )

توست » يعنى يك وجود است ، « خود اصل و فرع » كه آن وجود را به اعتبار اطلاق ، اصل گويند و به اعتبار تقيّد ، فرع ، « 1 » « بنگر نيكو ، اين » « 2 » يعنى سلسلهء وجود اشياء ؛ « اوست همه » يعنى وجود مطلق است ، كه اصل است « و ليك پيداست به من » يعنى حيثيّت ظهور و پيدايى از تعيّنات خلقيّه است كه فرعند ؛ « شكّ نيست كه اين جمله منم » من حيث الظهور « ليك به دو » يعنى قيام من به دوست و وى قيوم من است ؛ زيرا كه اگرچه ظهور مطلق در مراتب به مقيّد است ، لكن قيام مقيّد به مطلق است . « چون آفتاب » با سطوت نور خود ، « در آينه تابد ، آينه خود را » در سطوت آن نور گم كرده ، « آفتاب پندارد » و در بعضى نسخ چنين است : " كه خود را آفتاب يابد " ، « لاجرم خود را » يعنى آفتاب را كه خود پنداشته ، « دوست گيرد ؛ چه همه چيز مجبول است بر دوستى خود ، و در حقيقت اويى او » كه متعلق و مناط احكام اوست ، « آفتاب است ؛ چه » در اين حال در نظر شهود او « ظهور او راست » يعنى آفتاب را ؛ « آينه ، قابلى بيش نيست » مر ظهور آفتاب را و خصوصيّات وى در سطوت نور آفتاب مضمحل ؛ « نظم : ظهرت شمسها فغيّبت فيها * فإذا أشرقت فذاك شروقي » مىگويد : رباعى : خورشيد رخت حجاب بودم بشكافت « 3 » * چون سايه دلم به سوى نابود شتافت « 4 » از آينهء نيستى من چو بتافت * مسكين دلم او را خود و خود را او يافت « اوست كه خود را دوست مىدارد در تو » يعنى دوستى تو مر خود را دوستى او است

--> ( 1 ) . ولى در حقيقت وجود ، وجود مقيّد نيست . ( 2 ) . اين مطلق است كه ظهور دارد در مقيّد پس براى اين است مىگويد : " اين ، اوست همه " يعنى اين مطلق ظهور دارد و همه اشياء مظهر اوست . ( 3 ) . يعنى خورشيد وجودى تو تعيّن وجودى مرا از بين برد . ( 4 ) . چون آفتاب رفت ، سايه نيز از بين خواهد رفت .